حال و روز خیلی قرو قاطی داشتم، حرفهای صادق و چیزهایی که برام تعریف کرده بود خیلی بد داغونم کرده بود، از طرفی دلتنگی های عجیب و غریبم برای محسن، حرفهای پیش اومده برای ازدواجم با مرتضی، شرایط جدید کاری، همکار جدیدم که چون خودش رشته فلسفه درس خونده و مدام تکرار می کنه خانوم فلانی منو شما با هم تفاهم داریم و با این جملات می خواد منو تفتیش عقاید کنه، روزها توی اداره به حرفم می گیره و شبها هم اس ام اس پشت سر هم و هی سوال پشت سوال!!! رفتارهای نامادریم و بیماری مصطفی... رفتارهای مریم، این مزاحم تلفنی غریبه که مطمئنم منو می شناسه که اینقدر دقیق تموم مسایل خصوصیمو می دونه و حدس می زنم عسل نامزد سابق مصطفی باشه!!! .... خیلی به هم ریخته بودم... از اداره که زدم بیرون فکرم خیلی مشغول بود، تصمیم گرفتم یه کم پیاده روی کنم، سرمو انداخته بودم پایین و داشتم با افکار قاراش میشم کلنجار می رفت و براشون دندون تیز می کردم که.... یه دفعه یکی آستینمو کشید:
_ خانوم تو رو خدا یه آدامس بخر، تو رو خدا یه آدمس بخر!!!
سرمو بالا آوردمو با همون اخمی که همیشه توی خیابون دارم بهش نگاهی کردمو بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنم رومو برگردونمو دوباره توی افکارم غرق شدم.... کودک بیچاره ترسیده بود خودشو کشید کنار و رفت.... نیم ساعتی گذشت یه دفعه به خودم اومدم، واااااااای خدا من چی کار کردم؟! من یه کودک نیازمند زحمت کشو از خودم دور کردم!!! خدایا منو ببخش.... پاهای برهنه اش مدام می اومد جلوی چشمام، یاد بچه های بهزیستی افتادم که چند وقتی بود به دیدنشون نرفته بودم.... تموم راهو برگشتم و به خودم قول دادم هر جور شده پیداش کنم و از دلش در بیارم.... پیاده تا اداره برگشتم و در به در دنبالش گشتم اما نبود... دوباره از اداره راهی که دوباره برگشته بودمو رفتم اما نبود....
خدای بزرگم منو ببخش خدا، حالا که رسیدم خونه خیلی عصبیم به خاطر کوتاهیم....
خدا خودت که می دونی توی حال خودم نبودم... دلم می خواد یه دل سیر بشینم و گریه کنم...
فردا تولد حضرت علیه و ایام اعتکاف هم شروع می شه و من هم باز هم قسمت نبود برم.... به زینب حسادت می کنم، شاید اگه زودتر اقدام می کردم می تونستم مرخصی بگیرم... ولی خدا ازت می خوام تموم گناهامو به اضافه کوتاهی امروزم و شکستن دل اون کوچولوی مهربون با اون چشمهای ملتمسشو ببخشی...
خدای مهربونم ببخش و فرصت جبرانشو بهم بده....
نوشته شده توسط ::نرگس:: در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 20:5 موضوع | لينک ثابت
از روزی که شهرداری (که البته خودم هم یه جزوی از این کلکسیون هستم) طرح راه اندازی خطوط اتوبوس BRT رو از آزادی به خاوران داد و این میله های زرد رنگ رو وسط خیابون ها کاشتن و عبور ماشینهای شخصی تک لاینه شد بنده تقریبا همیشه توی ترافیک می مونم و دیر می رسم اداره، و چون دوست ندارم آخرین نفری باشم که ساعت می زنم پس مجبورم زودتر از خونه بزنم بیرون. امروز اصلا حال و حوصله سر کار رفتن نداشتم، تا ثانیه آخر چرت زدم، بعد هم نفهمیدم چه جوری در عرض 5 دقیقه حاضر شدمو دیدم که توی ماشین نشستم! 8:7 بود که رسیدم اداره، ساعت زدم و با عجله از پله ها رفتم بالا، نفهمیدم در عرض چند ثانیه چه جوری خودمو به طبقه سوم رسوندم و رفتم توی اتاقم، خدا رو شکر هنوز ارباب رجوع نداشتم وگرنه کی می تونست جوابگوی آقای x و بدتر از اون حاج آقا قدیری باشه!... همین که رسیدم پشت میزم هنوز کیفمو از دوشم برنداشته بودم که تلفن میزم زنگ زد، داخلی 311، وای شماره اتاق مدیر بود، آقای قدیری! (مدیر دفتر تملک سازمان نوسازی حوزه جنوب شرق تهران) سعی کردم جلوی نفس نفس زدنمو که دلیلش هم بالا اومدن از پله ها بود بگیرم و باآرامش جواب بدم، منشیشون بود، خانوم Y! خانوم فلانی لطف کنید بیاید بالا، حاج آقا باهاتون کار دارن.... قبلم از جا افتاد... به همکارم گفتم: آقای Z من قبل از اینکه برسم ارباب رجوع داشتم؟ گفتم نه! گفتم تلفنم چی، خانوم Y زنگ نزد که بفهمه تاخیر دارم؟ گفت نه، خانوم Y هم چند ثانیه قبل از شما اومده...
چاره ای نبود باید می رفتم بالا.... بسم الله گفتم و آروم از پله ها رفتم بالا که دوباره نفس نفسم نگیره! در زدم و سلام علیک کردم، خانوم سعیدی گفت چند لحظه صبر کنید بعد اطلاع دادو گفت بفرمایید....
خلاصش اینکه... بی هیچ دلیلی برام از سازمان مرکزی ابلاغ اومده و شدم کارشناس آمار و انفورماتیک سازمان!!!!!!!!
داره شاخ هام در میاد، اینهمه از همکارام با این سابقه کاری!!! من که تا حالا چند بار افتضاح بالا آوردم با اون 20 متر اختلاف متراژی که همین یه هفته پیش توی یه پرونده از دستم در رفت.... 20 متر؟! کم نیستاااااااااا....
نمی دونم آخه منو چه به رتبه؟! امیر می گه تو چی کار داری چرا بهت رتبه دادن تو بچسب به کارت و کیف کن که حقوقت اضافه می شه و کارت در عوضش کمتر!!! اما من باید بفهمم جریان چیه؟ آخر کشفش می کنم....
نوشته شده توسط ::نرگس:: در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 18:45 موضوع | لينک ثابت
جدی دقت کردین ما چه خدای با احساسی داریم! چقدر لطیفو دوست داشتنیه! حتی واسه برآورده کردن آرزوهای ما هم یه روزو تعیین کرده و گفته اگه توی این روز از ته دلت ازم بخوای بهت می دم........ قربونت برم خدا جونم
حالا من هم تصمیم گرفتم از ته ته ته دلم امشب واسه شفای بیماری داداشی مصطفی گلم از خدا کمک بخوام
خدا منتظرمااااااااااااااا بی جوابم نذار فردا هم روزه وااااای که چه مزه ای می ده
واااااااااای که چقدر واسه امشب لحظه شماری کرده بودم
دوستای خوبم یادتون نره منو هم دعا کنید هاااااااااااااااااااااااا![]()
نوشته شده توسط ::نرگس:: در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:19 موضوع | لينک ثابت
شنیده بودم اگه کسی به خاطرخدا و رضایش، فقط بخاطر اون، نیت کنه و ۴۰ روز یه گناهو انجام نده خدای بزرگ و مهربونش بعد از اون دستشو می گیره و بقیه راهو خودش می بردش!!! خواستم اینو امتحان کنم... از اون گناهم خسته بودم، واقعا روم نمی شد توی چشمای خدا نگاه کنم و بگم خدا جونم با این گناهم ولی خیلی دوستت دارم... واسه همه آدما توبه کردن خیلی سخته... اما به خودم قول دادم بخاطر اینکه به خودم ثابت کنم عاشق خدای مهربونم هستم اینکارو بکنم....
نمی دونم 40 روز شده بود یا نه.... یه دفعه شیطون سوارم شد و گولم زد، نزدیک بود توبه بشکونم که خدای مهربونم آروم اومد نوازشم کرد و توی گوشم گفت: نرگس جان مراقب باش زیر قولت نزنی هااااااا..... یه دفعه به خودم اومدم، واااااای خدا جون یعنی تو اینقدر منو دوست داری، خدا شکرت خدا تو نذاشتی توبه بشکونم نذاشتی گناه کنم خدا خیلی خیلی خیلی دوستت دارم خدا، بوووووووس![]()

نوشته شده توسط ::نرگس:: در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 17:41 موضوع | لينک ثابت
یک سالی بود که قلم نی دست نگرفته بودم، خطم تازگیا خیلی بد شده بود، امروز ساعت ۱۱و ۲۵ بود که کارم تموم شد و چون برقای اداره (به علت جیره بندی همگانی و مشارکت در کنترل فاجعهء بی برقی (!) ) رفته بودم زدم بیرون، یه راست رفتم انجمن خوش نویسان و دوباره توش نام نویسی کردم واسه همین خیلی خوشحالم....
اما چیز جالب یه چیز دیگه است!!! از در پشتی انجمن رفتم بیرون سمت میدان شاهد، پایینتر از چهارراه دانشگاه! می خواستم برم سمت خیابان ده حقی که تاکسی سوار بشم برم خونه! دیدم نبش تقاطع ولیعصر و میدان شاهد3 تا کالسکه با اسب ایستادن و پشت هر کدوم یه تانکر آبه، فضولیم گل کرد که ببینم جریان چیه، راهمو کج کردمو رفتم سمت معلول علامت سوال ذهنم!
؟![]()
روی هر کدوم یه پلاکارد بود که نوشته بود در مصرف آب صرفه جویی کنیم! طرح ساماندهی قناعت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این یعنی چی؟؟؟ یعنی مردم شیرای آب خونتونو باز نکنید بیاید از تانکرای ما لیوان لیوان آب ببرید!!!
راستشو بخواید از دور که دیدم درست تشخیص ندادم آخه این چشمای ضعیف من باباغوری می دید!!! فکر کردم شاید یه روش جدید اعتراض مردمی برای کم کردن سهمیه سوخت باشه و قطع سهمیه بنزین اتوموبیلهای مدل بالاتر!!!
حالا من چند تا عکس با کنجکاوی تمام ازشون گرفتم خواستید ببینید!



حالا که دارم پستمو دوباره می خونم می بینم توی چه کشور بی مشکل و غنی زندگی می کنم!! فاجعه بی برقی!!! صرفه جویی در مصرف آب حتی از نوع آشامیدنی!!! سهمیه بندی مصرف سوخت و قطع سهمیه ماشینهای مدل بالا!!!
البته من اهل بحث سیاسی نیستماااااااااااا !![]()
![]()
نوشته شده توسط ::نرگس:: در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 13:39 موضوع | لينک ثابت

پشت این پنجره هاها کرد و رفت
آرزوی بهترین ها کرد و رفت
در سرای زخمی باغ غزل
دفتر شعر مرا تا کرد و رفت
رفتنش حل معماها نبود
او کجا فکر معما کرد و رفت
از هوای شرجی چشمان من
مثل ابری پا به آن پا کرد و رفت
بی حضورش باز دل بی پنجره است
او عزیمت سوی درها کرد و رفت
باغ قلبم از درختان پر شده است
او رفاقت با تبرها کرد و رفت
گرچه او همچون بهار سبز است و خوش
او ندانست رو به سرما کرد و رفت
شکل قلبی رو تن پنجره هاست
پشت این پنجره، هاها کرد و رفت
نوشته شده توسط ::نرگس:: در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 19:30 موضوع | لينک ثابت
اینم از امتحان آمار ؟
حالا مونده دو تا دیگه، یکی آنالیز عددی 2 و یکی هم زبانهای ماشین که البته اونا رو هم قراره مثل این چهار تا گل خرزهره بکارمو ترم دیگه هم مهمونشون باشم!![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ::نرگس:: در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 18:35 موضوع | لينک ثابت
ساعت 5 و 20 دقیقه بود که کارم تموم شدو از اداره زدم بیرون. تصمیم داشتم برم بهزیستی یه سری به بچه ها بزنم، بین راه بود که یادم افتاد چیزی رو که براشون خریده بودم فراموش کردم بردارم. برگشتم خونه. چراغها خاموش بود (آخه مامان من صبح که بیدار می شه اول چراغها رو روشن می کنه می گه روشن نباشن دلم می گیره!). می دونستم مامانم برای زایمان خواهرش رفته خونه مادرش.... برادرم هم که طبق معمول! یا بیرون بود و داشت با رفقا می گشت، یا هم اگه خونه بود باید مطمئن می بودم که خوابیده، یادم نمیاد اون بیکار باشه و بیدار بمونه و نخوابه، به آقای خوش خواب معروفه.... رفتم سمت اتاقم، دیدم در اتاق پدرم بازه، در زدمو رفتم تو، دیدم بابا بی کارو بی حوصله روی کاناپه لم داده، سلام کردم گفتم: "چیه بابا؟ چرا بیکارید؟" خندید، گفت: "خدا رو شکر یکی اومد، از بی کاری و بی حوصلگی کلافه شده بودم، مادرت که نیست سرم غر بزنه، برادرت هم نیست که من سرش غر بزنم؛ بی کار بی کارم"، خندیدم گفتم: "بابا شما که من هر وقت می بینمتون یه کتاب دستتونه دارید مطالعه می کنید"... گفت: "نه امروز اصلا حوصله کتابو نداشتم!" گفتم: " خب من بیشتر مزاحمتون نمی شم، به خلوتتون برسید" می خواستم از اتاق بیام بیرون که صدام کرد، "نرگس جان بابا، جایی کار داری اینقدر عجله داری؟" گفتم: "راستش داشتم می رفتم بهزیستی اومدم چیزی بر دارم" گفت: " پس برو دخترم." گفتم: "کارم داشتید بابا؟، می خواید نرم؟" گفت: "نه دخترم کاری نبود، با خودم گفتم شاید امشبو بشه با دختر گلم خوب بگذرونم!، مزاحمت نمی شم دخترم، برو بچه ها منتظرن" گفتم: "نه بابا من بهشون قول ندادم، همیشه سرزده می رم، از قبل خبر نمی دم که اگه نتونستم برم چشم انتظار بمونن، منم بدم نمیاد بعد از بیست و دو سه سال یه شب رو با بابای خوبم بگذرونم" لبخند زد و اومد جلو منو بوسیدو گفت: "پس من تا می رم ماشینو ببرم بیرون تو هم بیا" گفتم: "بابا پس محمد چی؟" گفت: "بذار امشبو فقط خودم باشمو خودت" گفتم: " آخه بی شام می مونه" گفت: "باشه زنگ بزن ببین کجاست" زنگ زدم، گفت طبق معمول پیش سعیده، این دو تا از دخترم بدترن، یا اون اینجاست یا این اونجا، 24 ساعته دارن تلفنی یا اس ام اسی با هم حرف می زنن!!! گفتم: "محمد می دونی با اون دسته گلی که چند وقت پیش با این آقا سعیدت به آب دادی اگه بابا بفهمه الان پیششی چقدر عصبانی می شه؟" گفت: "خب بهش نگو!"
خلاصش اینکه اون شبو منو بابا جونم تنها با هم گذروندیم، خودمون دو تایی، هیچ وقت توی این چند سالی که اومدم خونه، پدرمو اینطوری ندیده بودم و نشناخته بودم، فقط همینو دارم بگم که:
بابای مهربونم دوستت دارم
یا به قول ارشیا «بابائیه مِعلَبونم، هَوال تا، دوستِد تالَم.» (یعنی بابائی مهربونم هوارتا دوستت دارم)
راستش یه بار دیگه هم بابامو اینقدر دوست داشتنی و البته صمیمی دیده بودم اونم بعد از آخرین رتبه ام بود توی سن 18 سالگی!!! حدود یک ماه مونده بود به کنکور که بهم یه قولی داد و طولی نکشید که بهش وفا کرد. قربونت برم بابا جونم.

اینم تقدیم به بابای مهربونتر از گل خودم.
نوشته شده توسط ::نرگس:: در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 15:6 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
رتبه گرفتم!!! به همین کشکی!!!
لیله الرغائب
خدا جونم بوووووووووووووووووس
من شهید زخم زبانم...
صرفه جویی در مصرف آب یا کم شدن سهمیه سوخت یا فاجعه’ بی برقی؟!؟!؟!؟!
او رفاقت با تبرها کرد و رفت...
این روزا معلوم نیست چه مرگمه؟
واسه همیشه رفت و تنهام گذاشت...........................................................
بابای خوبم دوستت دارم
من خودم هستم

بغضی شکست باز تمام ترانه ام
من ماندم و سکوت و غم جاودانه ام
دریا! اسیر ورطهء مرداب ها شدم
پهلو گرفت کشتی شب در کرانه ام
با موج بغض های گلویم چه کرده ای؟
آخر برای گریه چرا بی بهانه ام؟
هر روز با فریب به دل گویم ای عزیز!
من نیز چون هوای غزل عاشقانه ام
اینک منم مسافر شهر ستاره ها
با کوله بار درد غروبی به شانه ام
یکشب بیا و به کلبهء من سری بزن
یک لقمه هست نان و پنیری به خانه ام
فهرست اصلي
دوستان
غم این خفتهء چند خواب در چشم ترم می شکند
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
حدیث مهربونی
غسل تعمید
...و من تکرار می شوم...
من و تو و خدا
خلوتگاه
... only for you ...
دلتنگی های من
ترانه های تنهایی
****غروب دریا****
من از این پس فقط به مرگ می اندیشم
غریبهء تنها
می نویسم تا بدانم چقدر نمی دانم
پيوندهاي روزانه
حجاب در آخرالزمان
زن در جامعه اسلامی
آیین سیک
بودیسم
انجمن تاریخ فلسفه ایران
انجمن خوشنویسان ایران
انجمن ریاضیدانان جوان
سایت شهید آوینی
موسسه گفتگوی ادیان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY