امروز برای آمدنت روز بدی نبود هر چند که قلب من هنوز آمادگی نداشت.... آقا! هنوز هم که می رنجی! زمانه بد شده یا من؟ زمان دیر می گذرد یا تو دیر می کنی؟ انتظار سخت شده یا من خسته شده ام؟ . . . ز دوری تو ذلت می کشم باز کنار تو خجالت می کشم باز بدیهایم به چشمان تو کم نیست تو می رنجی و منت می کشم باز....

نوشته شده توسط ::نرگس:: در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 17:51 موضوع | لينک ثابت
سرم فریاد می کشید.... نرگس، یه نگاه به خودت بکن! به زندگیت! به خونه ای که تو توش زندگی می کنی! به ماشینی که زیر پاته! به شامی که می خوری! تو اصلا می فهمی فقر یعنی چه که بخوای سنگشونو به سینه بکوبی؟ اصلا مگه لغت فقر توی لغتنامه زندگی تو معنا شده؟!...... از لحنش احساس حقارت کردم، سر برگردوندم دیدم همه دارن نگاه می کنن، همین دو ساعت پیش زنگ زده بود گفت اگه خسته نیستی دلم گرفته بیام دنبالت با هم بریم قدم بزنیم.... و حالا.... گفتم مریم تو داری در مورد من اشتباه می کنی!!! گفت: آره اشتباه می کنم چون تو و امثال تو، آدمای طبقه تو فقط بلدن دیگرانو تحقیر کنن و پا روی شونهء زندگی دیگران بذارن تا مثل نردبان از اون بالا برن و برسن به اون اوج!!! به جایی که عارشون بیاد به زیر دستیاشون نگاه کنن و اونا رو آدم حساب کنن..... دنیا جلوی چشمام داشت سیاه می شد، حتی از درختهای پارک خجالت می کشیدم، منو بین همهمه و شلوغی جمعیت پارک رها کرد و رفت..... چند دقیقه ای همونجا مات مونده بودم، دستام روی شونه هام سنگینی می کرد، احساس می کردم اونقدر کش اومدن که الان می کشن روی زمین.... خدایا مگه من چی گفته بودم؟ جز اینکه داشتم از احساساتم حرف می زدم و از دلتنگیام واسه مردمی که شاید باهاشون زندگی نکرده بودم اما اونقدر خودمو توی زندگی هاشون غرق کرده بودم که شاید بیشتر از خودشون درکشون می کردم.... من شاید بهتر از خود اونا می فهمیدم فقر مادی و فقر فرهنگی یعنی چه!!! دلم می خواست دستمو به معنی سکوت روی لبهای مریم بذارم و بگم خودت چی؟ تو می دونی یعنی چی؟ اگه می دونی برای منم بگو تا بدونم.... اما اون رفته بود و از دور می دیدم که از شدت عصبانیت می دوید تا زودتر محیط خفه پارک جنگلی رو ترک کنه... انگار از سرزنش درختها فرار می کرد.... محیط پارک برای منم تنگ می اومد اما کجا بهتر از خلوت کردن زیر یه درخت؟!.... از زیر نگاه مردم فرار کردم و دورتر زیر یه درخت خزیدم، زانوهامو بلغ کردم و رفتم تو فکر.... تو فکر چیزایی که برای مریم گفته بودم که اونو اینقدر عصبانی کرده بود.... بهم گفت: چیه نرگس؟ داری می گی می فهمی؟ همه آدمهای طبقه تو گاه گاهی یه صدقه می اندازن جلوی بقیه تا هم خودشونو از عذاب وجدان رها کنن و هم یه خودنمایی کنن که آره ما نیکوکاریم!!!...... اما خدای بزرگم، تو که شاهد بودی، تو که توی دل منو می دیدی، من که این منظورو نداشتم..... من فقط از دیدن مونا کوچولوها و امثال اون که مجبور بودن به خاطر فقر مادی و بیشتر از اون فقر فرهنگی خانواده هاشون اینجوری زندگی کنن رنج می بردم.... من مگه چی به مریم گفته بودم خدا؟ مگه غیر از اینکه گفتم: دلم می خواست قد دلم اونقدر بلند می شد که دست دلمو دراز کنم و آسمونو بگیرم و یه تیکه از اون بیارم روی زمین و پهنش کنم زیر پای همه اونهایی که زحمت می کشن تا آبرو داشته باشن!!!....
تموم زندگی بیست و چند سالم اومده بود جلوی چشمام.... آره شاید اگه مریم اون روزا این حرفها رو بهم می زد حق داشت اما حالا!!! یه دفعه اتفاقهای عجیب غریب زیادی توی زندگیم افتاد که باز هم نفهمیدم چه جوری راهم کشید به اداره و اینجا استخدام شدم.... انگار خدا خواست بهم بگه نرگس همه چیز خوشی نیست حالا وقتش شده که یه کم از بچگی فاصله بگیری و بزرگ بشی و درد مردمو ببینی و درک کنی!!! واقعا ورودم توی اداره از اون اتفاقهاست که اونو پای تلنگرهای خدایی می دونم که هنوز هم درست و حسابی نفهمیدم حکمتش چی بود، هر چند که تا حدی فهمیدم حکمت ورودم به این سازمان شاید آشناییم با یک آدم دیگه بود که بینشی مشابه خودم داشت.... محدثه!!!.... اون روز امتحان داشتم و داشتم حسابی درس می خوندم، توی همون شرکت کذایی مشغول بودمو با بچه ها خوش بودم و اصلا دنبال شغل دیگه ای نمی گشتم.... یه دفعه بهم خبر دادن که فردا ساعت 9 صبح باید برم سازمان برای مصاحبه و معرفی!!! خدایا حکمت چی بود؟ یاد چیزی که خدا چند روز پیش توی گوشم گفته بودم افتادم: نرگس یه مسئولیت قراره به گردنت گذاشته بشه که باید مراقب باشی پیش خدا رو سیاه نشی!!! فکرمو خیلی مشغول کرده بود که اون مسئولیت چی می تونست باشه!!! دلهره داشتم و به هر چیزی فکر می کردم جز این شغل!!! چون اصلا دنبال کار نبودم! فردا صبحش که رفتم سازمان بدون هیچ کدوم از این مقدمه چینی های اداری گفتن از فردا باید سر کار باشم! و از فردا وارد یه جامعه جدید شدم، حالا بعد از گذشت این مدت می بینم خدا منو اینجا آورد تا بهم خیلی چیزا رو نشون بده، اوایل فکر می کردم کار اداره ما (سازمان نوسازی) فعلا پیش بردن پروژه اتوبان امام علی (ع) و در اصل تملک املاک فرسوده داخل طرح محدوده اتابک و هاشم آباد و منصوره و بعد از تخریب اونا به مالکاشون واحدهای نوساز توی نقاط دیگه تهران تحویل داده می شد، اما من معتقدم هیچ اتفاقی بی حکمت نیست.... بین همین پرونده ها بود که هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر از قبل با ذره ذره وجودم معنی کلمه فقر رو بین مردم زحمت کش اون محله ها فهمیدم.... زمین 22 متره، یک طبقه 11 متری و طبقه دوم عروس و سه نوه اش در یک اتاق 9 متری زندگی می کنند! و به همین قانعند و جالبتر اینکه سه تا گوسفند هم در حیاطش داشت، بهش واحدهای بزرگتر از حقش دادم شاکی بود که ما به همون قانعیم! ما خوشیم.... بین این مردم بی ریا بود که فهمیدم برای خوب بودن و خوشبخت زندگی کردن نیاز نیست پول داشته باشی، بلکه هر چی کمتر به این دنیا و مادیاتش وابسته باشی راحتتر به آسمون دلتو پرواز می دی.... و شادیهات برات باارزشتر می شه.... و از اون روز روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که چشممو به یه دنیای تازه که رنگ و لعاب محبت و صداقت داشت باز کرد.... یاد اس ام اسی افتادم که اشکان برام زده بود: به خدا گفتم بهم همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم، خدا گفت من بهت زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری!
توی این کار پیش رفتم و هر روز که مسئولیت جدیدی بهم محول شد بشتر غرق کار و زندگی مردم شدم، اون مدتی که به عنوان مشاور توی اداره کار می کردم عجیب وارد زندگی این آدما شدم و الان دلم تبدیل شده به کتاب قصه هزار و یک شب، البته قصه هام افسانه نیست حقیقته، درده، زندگیه!
و حالا با موقعیتی که برای ازدواجم پیش اومده....
خدا خودمو سپردم بهت تا ببینم قراره نرگسو به کجا بکشونی.... اما خودم خیلی دلم می خواد غرق این مردم بشم و کاری براشون بکنم حتی اگه هزار تا مریم و امثال مریم دیگه هم پیدا بشن که محکم توی دهنم بزنن و بگن تو نمی فهمی! تو لای زرورق بزرگ شدی!!! مهم نیست اونا چی می گن مهم اینو که تو می دونی من چی می گم....
نوشته شده توسط ::نرگس:: در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 0:6 موضوع | لينک ثابت
آخرين نوشته ها
آقا! زمانه بد شده یا من؟!
گاهی وقتا آدم با دلش می فهمه نه فکرش!
تمام واژه ها رنگ خدایند...
کوتاهی کردم خداااااااااااااا.... ببخش
لیله الرغائب
خدا جونم بوووووووووووووووووس
من شهید زخم زبانم...
صرفه جویی در مصرف آب یا کم شدن سهمیه سوخت یا فاجعه’ بی برقی؟!؟!؟!؟!
او رفاقت با تبرها کرد و رفت...
این روزا معلوم نیست چه مرگمه؟
من خودم هستم

بغضی شکست باز تمام ترانه ام
من ماندم و سکوت و غم جاودانه ام
دریا! اسیر ورطهء مرداب ها شدم
پهلو گرفت کشتی شب در کرانه ام
با موج بغض های گلویم چه کرده ای؟
آخر برای گریه چرا بی بهانه ام؟
هر روز با فریب به دل گویم ای عزیز!
من نیز چون هوای غزل عاشقانه ام
اینک منم مسافر شهر ستاره ها
با کوله بار درد غروبی به شانه ام
یکشب بیا و به کلبهء من سری بزن
یک لقمه هست نان و پنیری به خانه ام
فهرست اصلي
دوستان
غم این خفتهء چند خواب در چشم ترم می شکند
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
حدیث مهربونی
غسل تعمید
...و من تکرار می شوم...
من و تو و خدا
خلوتگاه
... only for you ...
دلتنگی های من
ترانه های تنهایی
****غروب دریا****
من از این پس فقط به مرگ می اندیشم
غریبهء تنها
می نویسم تا بدانم چقدر نمی دانم
سال های زیبای خاکستری رنگ من
پيوندهاي روزانه
مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب
حجاب در آخرالزمان
زن در جامعه اسلامی
آیین سیک
بودیسم
انجمن تاریخ فلسفه ایران
انجمن خوشنویسان ایران
انجمن ریاضیدانان جوان
سایت شهید آوینی
موسسه گفتگوی ادیان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY